دروغ، تلویزیون را روشن می کنداخبار صبحگاهی :«در همه جای دنیا،حال همه بد استهی ما خوبیم...هی بهتر می شویم...»
تاریکی، چراغ ها را روشن می کندسکوت، آواز می خواند
رفتن، آمده استخوابت را بیدار کن...
برنده تو بودیکه غمها را دود کردی و زندگی را دور
دستانت خالی نبود امامرگ را رو کردیکه بهترین برگ بود...
پنجره را باز می کنیو بهار آغاز می شود
دوستت دارم رادر هوای تو حبس می کنمو پنجره را قفل می زنم...
آمدیو دلهره داشت دیدن
برای کسی که زیبایی تو را نمی شناخت
خوب که شناختمتاضافه ی چشمهایت را گذاشتی ورفتی
دیدن نداشت دلهره...
بر لب بیایدیا از دلدوستت دارم راچگونه می خواهی؟
از دل برودیا از لبنامم را چگونه می خواستی؟
محکم تر از قول های شماستباد،که احکام کاغذی را جابجا می کند...
تا به جایی روم که تحمل رنجهاشصبوری نخواهدو چوپان های بی دلیلشچراگاه را به جای راه قالب نکنند.
محکم تر از قول های شما بود باد، که بر مسیر پاییز می وزید...
تو را که کاشتیم و داشتیم وبرداشتند...
چگونه سبز شدی؟دوباره بر سر راهی که بر نخواهد گشت...
لبخند می زندساعتی که از من بودلبهایی که از من بودکفش هایی که از من بودراهی که با هم رفتیملبخندی که دوستش می داشتمو روزگاری که خرابش کردیم...
اشتباه نکن حاکم ورق های بر نخورده!دست خالی را که رو نمی کنند!این وقتهابازی را به هم میزنندتا تو برنده اش نباشی...
همراه بغض خسته ی من می شدبی واژه، بی کلام، سخن می گفت
امشب خدا بزرگ تر از هر شببر روی پشت بامسخن می گفت...