بر لب بیایدیا از دلدوستت دارم راچگونه می خواهی؟
از دل برودیا از لبنامم را چگونه می خواستی؟
محکم تر از قول های شماستباد،که احکام کاغذی را جابجا می کند...
تا به جایی روم که تحمل رنجهاشصبوری نخواهدو چوپان های بی دلیلشچراگاه را به جای راه قالب نکنند.
محکم تر از قول های شما بود باد، که بر مسیر پاییز می وزید...
تو را که کاشتیم و داشتیم وبرداشتند...
چگونه سبز شدی؟دوباره بر سر راهی که بر نخواهد گشت...
لبخند می زندساعتی که از من بودلبهایی که از من بودکفش هایی که از من بودراهی که با هم رفتیملبخندی که دوستش می داشتمو روزگاری که خرابش کردیم...
اشتباه نکن حاکم ورق های بر نخورده!دست خالی را که رو نمی کنند!این وقتهابازی را به هم میزنندتا تو برنده اش نباشی...
همراه بغض خسته ی من می شدبی واژه، بی کلام، سخن می گفت
امشب خدا بزرگ تر از هر شببر روی پشت بامسخن می گفت...
تکرار تاریک جداییتکلیف روشن کلمات است...
اینهمه عطر و علاقه،یعنی برای راهنقشه ی نرسیدن کشیده اند...
گفتی دیر می آییاما لحظه برای کسی توقف نمی کند
حالادوری از راه و دیری از آمدن بردارپیش از آنکه تقویمصفحه آخرش را رو کند...
پس بگوکه چرا اینهمه دوستخواب آشفتگی ام را دیدند...
تو دلت گم شده بود،دوستان حال مرا پرسیدند!
گاهی رفتن،برای همیشه می رودو ماندنمی ماند برای همیشه ی ما!
حالاتو رسیده ایراه مانده استو ماییمکه پا به پای پاییززرد خواهیم شد...